وینسنت

تقریباً تمام دوستان حقیقی و اینترنتی نام من را مترادف با موسیقی کلاسیک می دانند. آن  روز، یکی از دوستان که شیفته ی موسیقی پاپ است بحث چند ساعته ای را با من در خصوص معرفی مکاتب مختلف موسیقی پاپ و آهنگهای معروف داشت و من هم مثل یک پسر خوب، ساکت و آرام حرفهایش را گوش می دادم.

ضمن این صحبتها و پخش نمونه های آهنگها به طور اتفاقی متوجه مجموعه ای از آهنگها شدم که با صدای «جاش گروبن» «Josh Groban» خواننده ی آمریکایی روی سیستم او بود. مجموعه ای از آهنگهای معروف که به وسیله ی گروبن بازخوانی شده بود.... (لطفاً به ادامه ی مطلب رجوع کنید)

ادامه نوشته

منزل نو!

ضمن تشکر از همه ی دوستانی که از زمان تاسیس وبلاگ به اینجانب ابزار لطف نموده اند، از این به بعد، مقاله ها را در وب سایتهای زیر منتشر خواهم کرد:

www.pocket-encyclopedia.com

مثل همیشه منتظر حضورتان هستم!

يادمان

تقديم به نيروهاي خوب واحد (به ترتیب الفبا):

احمدي، بهمنش، جوکار، رامشت، شجاع زاده، فرامرزي، مهراد و نوزاديان


گاهي، در کنار بعضي انسانها، آدم احساس کوچکي مي کند. نيازي نيست چنين انسانهايي صحبت کنند ولي انگار در کنار آنها که باشي، يک نيروي ماورايي از طرف آنها ساطع مي شود که آدم را محکوم به سکوت مي کند.

قصه ي امروز ما در مورد يک پارک است که در آن يادماني هايي بر پا شده است. يادماني هايي که در پاي تک تک آنها انسانهاي عادي مثل من محکوم به سکوت و نظاره هستند. اين پارک و تصاوير آن در ادامه ي مطلب تشريح شده اند.


ادامه نوشته

خلق اسم تجاري

معمولاً براي خلق يک اسم تجاري، هزار و يک دنگ و فنگ وجود دارد. تاثير رواني، معني اسم در زبانهاي مختلف، تلفظ آن و خلاصه از شير مرغ تا جان آدميزاد در نظر گرفته مي شود و بعد با سلام و صلوات و دود کردن هزار من اسفند اعلا، اسم را با ترس و لرز به جهان معرفي مي کنند.

سر يکي از کلاسهاي بازاريابي، استاد محترم عنوان کرد که تحقيقاتي در خصوص تاثير حروف در اسم تجاري دارد. موضوع جالبي بود اما اگر آن استاد بزرگوار اين مقاله را مي خواند شايد متوجه مي شد اينقدر ريز شدن در يک اسم، به پر کردن جيب ايشان بيشتر کمک مي کند تا موفقيت اسم در دنياي تجارت. به ادامه ي مطلب تشريف ببريد تا ببينيد با نظر من موافقيد يا نه.
ادامه نوشته

نامگذاري

زمان راهنمايي درسي داشتيم به اسم "شناخت حرفه و فن" يا به اختصار "حرفه" که حتماً يک بخش کارگاه و کار عملي هم جزوش بود. براي ما پسرها در اين کارگاهها مسايلي نظير نجاري، فلزي کاري و برقکاري را ياد مي دادند. به همين دليل در محاورات دوستانه به معلم بينواي حرفه و فن مي گفتيم "آقاي تخته". البته خيلي دقت مي کرديم که اين اسم به گوش ايشان يا مدير مدرسه نرسد.

روزي از روزها يک دانش آموز جديد به مدرسه و کلاس ما آمد. طفلک، وسط کارگاه ناگهان معلم حرفه را صدا زد که "آقاي تخته! اجازه!". معلم، عصباني و غران به سمت او آمد که: "بله؟ چي گفتي؟!" آن طفلک از همه جا بي خبر هم گفت: "گفتيم آقاي تخته!"

صداي شترق پس گردني، ونگ 130 دسي بلي گريه ي رفيق ما، بازخواست معلم و مدير از او که اين اسم را از کجا آورده اي و... اعتراف مصيبت بار او که: همه ي کلاس ميگن آقاي تخته! ما فکر کرديم فاميل ايشون تخته است!

دردسرتان ندهم که مجبور شديم نصيحت هاي طولاني آقاي مدير را بنيوشيم، کم شدن نمره ي انضباط همه ي کلاس را به جان بخريم و در نهايت هم... هيچوقت اين عادت را ترک نکنيم!

اگر کشور ديگري بوديم شايد از راه این اسم گذاري ها پولدار هم مي شديم. مي پرسيد چطور؟ در ادامه ي مطلب توضيح داده ام.
ادامه نوشته

کره گرفتن از آب

حتي بعد از اين همه سال سفر هنوز هم موقع سوار شدن به هواپيما قدري مکث مي کنم، به موتورش خيره مي شوم و از خودم مي پرسم: آيا اين موتور که در برابر ابعاد هوايپما کوچک مي نمايد واقعاً مي تواند هيکل زمخت فلزي هواپيما را به هوا ببرد؟

و چند دقيقه بعد وقت روي صندلي نشسته ام، نفير موتور رفته رفته تبديل به فرياد مي شود. فرياد به غرشي پر غرور منتهي مي شود و به دنبال آن وزوز آشناي موتورهاي توربوفن. شتاب هواپيما، من را به صندلي مي فشارد و  به من ياد آور مي شوند که بله! همين موتور کوچولو از پس کار بر مي آيد!

ظاهر همه ي موتورهاي هواپيما شبيه هم هستند اما تفاوت ساختاري آنها باعث طبقه بندي شدن کاربردهاي مختلف آنها مي شود. در ادامه ي مطلب اين تقسيم بندي تشريح شده است.
ادامه نوشته

یک کتاب، یک ماشین

"تقدیم به مدیر محترم وبلاگ تلنگر به دلیل علاقه اش به ادبیات"


عابر که جوان لاغر اندامی بود و اندکی قوز داشت دستش را تا امتداد شانه اش بالا آورد، سمت مخالف پل را نشان داد و گفت: "بعد از پل".

و همه ی ما سه نفر عین بچه های خوب عقب گرد کردیم. تقریباً 500 متر را در جهت مخالف آمده بودیم و با این عقب گرد، صعود و نزول از پل های هوایی مسیر و نهایتاً رسیدن به فروشگاه شهر کتاب حداقل چیزی که نصیبمان می شد این بود که طبق توصیه ی پزشکان متراژ مناسب پیاده روی روزانه را انجام داده بودیم. البته خدا می داند فرو بلعیدن هوای تهران طی این راهپیمایی چه مقدار میزان فلز بدن ما را افزایش داده است.

طفلک این لیدر دسته ی ما هم از این اشتباهی رفتن حسابی حرصش گرفته بود. پیشنهاد خودش بود که به این فروشگاه بیاییم ولی یک کم در جهت یابی اشتباه کرده بود! آن یکی دوستمان که کفشش مناسب پیاده روی نبود با اشاره به من، نیشی به لیدر دسته زد که "خوب شد دوتا آدم پایه همراهت بودن وگرنه هیچی!"

برای من، این سر در گمی اولیه ارزشش را داشت. در ادامه ی مطلب توضیح خواهم داد که چرا.

ادامه نوشته

بالاخره چند تا؟

مي گفتند در زمان فيثاغورث، عده اي، آنچنان عاشق اعداد بودند که براي آنها شخصيت قايل مي شدند و هر يک از اعداد را سمبل موضوعي مي دانستند.

اگر نظر من را بخواهيد من معتقدم 1 خوب است، 2 بد نيست و 3 هم.... لطفاً به ادامه ي مطلب تشريف ببريد تا هم  تکليف عدد 3 را بدانید و هم متوجه شوید من از چه موضوعی صحبت می کنم.
ادامه نوشته

تپش قلب

سالها قبل، نمي دانم چطور شد که ناگهان به عنوان تماشاچي سر از يک کنسرت در آوردم. اجرايي که به دل من نشست تا حدي که متني را در مورد آن نوشتم و به مربي آنها تحويل دادم تا اگر خواست در نشريه ي سازمانشان درج کند.
البته ديگر پيگير قضيه نشدم و فکر هم نمي کنم آن متن سرنوشتي بهتر از پيچيده شدن دور يک دسته سبزي خريداري شده از مغازه پيدا کرده باشد.
چند روز قبل  حين گوش دادن به موسيقي، ياد آن ماجرا افتادم. هرچه از آن متن در ذهنم بود جمع و جور کردم و سعي کردم آن را دوباره احيا کنم.

اگر دوست داريد متن را بخوانيد لطفاً به ادامه ي مطلب تشريف ببريد.
ادامه نوشته

فست فود چنگيز خان

چنگيز خان که معرف حضورتان هست. اگر بگويم صرفنظر از قتل و غارتي که انجام داد، فست فود را ايشان به بشريت معرفي کرد چه مي گوييد؟

نه! به جان بابام چاخان نيست! به ادامه ي مطلب تشريف بباوريد تا توجيه شويد.
ادامه نوشته